محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
21
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و در فرهنگ بمعنى گوشت ترنج باشد بفتح باء . اسپست - [ بكسر همزه و باى فارسى ] يونجه باشد كه چاروا خورد . مثالش بسحق گويد : شعر نخوردى يك شكم اسپست هرگز * چراگاهت بود صحراى پرخار . آرست - [ بفتح راء مهمله ] دو معنى دارد : اول بمعنى توانست باشد ؛ دوم مخفف آراست . انبست - [ بنون و باى موحده و سين مهمله به وزن در بست ] بمعنى غليظ باشد . باب الالف مع الثاء « 1 » اغريرث - [ بكسر ] نام برادر افراسياب تركست كه جهت موافقت با ايرانيان بردست برادر كشته شد . مع الجيم النازى آگنج « 2 » - [ به وزن نارنج ] امعاى گوسپند كه به گوشت و دنبه آكنده باشند و آن را جرغند و جگرآكند و زونج « 3 » نيز گويند و به عربى عصيب خوانند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر اگر خواهى كه نبود در جهانت * بدل در ، غم بتن در زحمت و رنج « 4 » خورى بر خوان گيتى هر چه خواهى * ابا و قليه و حلوا و آگنج و بمعنى پر و مملو نيز آمده . مثال اين معنى سيف اسفرنگى گويد : شعر چون لنگ خر مرده و را مغز پر آفت * چون درهء ناشسته و را روى گه آگنج و دره بفتح دال و راى شكنبهء بابند ، و در دال مع الهاء مىآيد . ابلوج - [ به وزن محلوج ] بمعنى قسمى از حلوا باشد . « 5 » مثالش احمد اطعمه گويد : شعر آورده نظم و نثر توكان هست قوت روح * ابلوج قند را بشمار مكرران و در فرهنگ [ بمد ] « 21 » بمعنى قند باشد و به اين بيت پوربهاى جامى « 6 » تمسك نموده : شعر تا آبلوج همچو تبر زد نشد بطعم * تا چون نبات نيست بپيش نظر شكر ، بادا نهاده در دهن دولتت مقيم * دست نشاط و عيش بفتح و ظفر شكر ارغج « 7 » - [ بفتح همزه و كسر غين ] عشقه باشد در فرهنگ . مثالش شاعر گويد : شعر نهال قدمن از عشق زرد شد آرى * درخت خشك شود چون بر او « 8 » تند ارغج و بزاى معجمه نيز آمده « 22 » . اوگنج « 9 » - [ بفتح همزه و كاف فارسى ] در فرهنگ بمعنى پشيمانى باشد . اونج « 9 » - [ بضم همزه و فتح واو ] مؤانست و الفت باشد . اسپانج « 9 » - [ بكسر همزه و فتح نون ] اسفناج باشد . مثال مولوى معنوى فرمايد : شعر اسپانج خويشم دان ، با ترش پز و شيرين * با هر دو شوم پخته چون با تو بپيوستم و به [ خاء ] اصحست . « 23 » اما [ بجيم ] شهرت يافته .
--> ( 1 ) اين باب و لغت و شرح آن كلا از « الف 2 » است . ( 2 ) « س » آلنج ( در همه جا ) . ( 3 ) بجز « ن » : رونج [ به راء مهمله ] و آن نيز به همين معنى است . ( 4 ) اين بيت از حاشيهء « الف 2 » است . ( 5 ) « ن » قسمى از حلويات . ( 6 ) كلمهء جامى از « ن » است . ( 7 ) اين لغت در برهان قاطع ازغچ ضبط شده است . ( 8 ) « س » : آن . ( 9 ) اين لغت از « س » است . ( 21 ) يعنى : آبلوج . ( 22 ) يعنى : ازغچ . ( 23 ) يعنى : اسپانخ ( اما اين صورت در برهان قاطع نيست ) .